خرید بک لینک
گاهی یک نگاه آنقدر مهربان است که چشم هرگز رهایش نمیکندگاهی یک عشق آنقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشودو گاهی یک دوست آنقدر عزیز است که قلب رهایش نمیکند.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

پـرچـــــم یه مــــــــرد ..با مخ زدن و س ک س کردن و گذاشتن و رفتن و شکونـدن دل یه زن بالا نمی ره !!پرچــــم یه مـــــــــــرد زمانی بالاســــــت که ..وقتی قلب یه زن رو به دست آورد و به خواسته هاش رسید ..عـــــــاشقــــــــــــون ه پای طرف بمونه و وفـــــــا دار باشه ...!!

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

حاجی حج قبول... خاک پاتم...

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

یاد من باشد فردا دم صبحجور دیگر باشمبد نگویم به هوا، آب ، زمینمهربان باشم، با مردم شهرو فراموشکنم، هر چه گذشتخانه ی دل، بتکانم ازغمو به دستمالی از جنس گذشت ،بزدایم دیگر،تار کدورت، از دلمشت را باز کنم، تا که دستی گرددو به لبخندی خوشدست در دست زمان بگذارمیاد من باشد فردا دم صبحبه نسیم از سر صدق، سلامی بدهمو به انگشت نخی خواهم بستتا فراموش، نگردد فردازندگی شیرین است، زندگی باید کردگرچه دیر است ولیکاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شایدبه سلامت ز سفر برگرددبذر امید بکارم، در دللحظه را در یابممن به بازار محبت بروم فردا صبحمهربانی خودم، عرضه کنمیک بغل عشق از آنجا بخرمیاد من باشد فردا حتمابه سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنمبگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم درچشم بر کوچه بدوزم با شوقتا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خودو بدانم دیگر قهر هم چیز بدیستیاد من باشد فردا حتماباور این را بکنم، که دگر فرصت نیستو بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مراو بدانم که شبی خواهم رفتو شبی هست، که نیست، پس از آن فردایییاد من باشدباز اگر فردا، غفلت کردمآخرین لحظه ی از فردا شب ،من به خود باز بگویماین رامهربا

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زدیهودا پرسید: چرا خندیدی ؟ این جا که جای خنده نیستیوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم ؟اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست ..." ای دل پاره پاره ام , دیدن اوست چاره ام "" اوست پناه و پشت من , تکیه بر این جهان مکن "

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

وقتی دلتنگ باشی تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند باز هم خیس تراز دریا خراب تر از امواج... آدم چقدر زود پیر می شود وقتی احساسش اضافه تر از درک آدم هاست ...!

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

دﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ! ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟ ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!.. ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ ﺁﺩﻣـــﺎ , ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ ﺗـو میگرده .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

باغبان نیز نیامد پی دلداری من....

.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

خدایا .... من دلبستم به مهربانیت تو وتو هوایم را داری تا سبک شوم در این حجم دلتنگیها چه معجزه ای میکند نفس کشیدن به هوای تو.... .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

نگاهم کن که چشمانت قشنگ است

صدایم کن که دل در سینه تنگ است

مرا با خود ببر آنسوی غربت

که اینجا شیشه هم

از جنس سنگ است...

.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

وقتی دنبال آرزوهات میری

مدام کوله پشتیشو نگاه کن

که مبادا سوراخ باشه

و چیزایی که امروز داری

دوباره بشه آرزوی فردات...

.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

مینویسم عشق! بخوان قلب. مینویسم عشق! بخوان نفس. مینویسم عشق! بخوان روح. مینویسم تو! بخوان ما. مینویسم ما! بخوان عشق. .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

زن اگر عاشق شود با عشق . غوغا میکند....! با کمال مهربانی با دلش تامیکند...! در درونش موجی ازاحساس جاری میشود...! قلب پاکش را به لطف عشق دریا می کند...! .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

کجای نقشه غلط بود؟ کدام گام تو کج بود؟ که گم شدی درمه هزار فاصله دور مانده ای از من و من هنوز مانده ام درون جای قدم هایم همان مکان قدیمی به امید که شاید تو بازگردی . تو.... .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

می نویسم : این عشق... نقطه هایش با تو..! می نویشم: شبنم... گل سرخش با تو...! می نویسم: پرواز... آسمانش باتو...! می نویسم: فریاد... شعله هایش با تو..! می نویسم: دریا... تن خیسش با تو...! می نویسم: بوسه ... تب داغش با تو...! می نویسم: دل دل...!!! ضربه هایش با تو....!!! .

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت.... خدا اگر پرده بردارد ز کار آدمها! چه شادیها خورد بر هم... چه بازیها شود رسوا... یکی خندد ز آبادی... یکی گرید ز بربادی... یکی از جان کند شادی... یکی از دل کند غوغا... چه کاذب ها شود صادق... چه صادق ها شود کاذب... چه عابدها سود فاسق... چه فاسق ها شود عابد... چه زشتی ها شود رنگین... چه تلخی ها شود شیرین... چه بالاها رود پایین... عجب صبری خدا دارد که پرده برنمیدارد...!

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

حرفها دارم اما درسکوت رکورد همه را شکسته ام :من: به قلبم قول داده ام که تنهای... تنها خودم به پایش بسوزم.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

من بی تو

عجب حواس پرت شده ام ...

اسمم را می پرسند.

نام تو را میگویم...

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

پدرم سلام از آسمان چه خبر؟ میهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟ پدر روزت مبارک مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم مرا ببخش که بزرگ شدم مرا ببخش که دارم هم سن تو میشوم پدر آغوش تو امن ترین جای جهان بود که تجربه ی دوباره اش آرزو شد تقدیم به همه دوستانی که باباشون آسمونی شده...(از جمله پدر خودم).

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 19:14

صفحه بندی